دلبر

دلبر به من رسید و جف را بهانه کرد 

افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد 

رفتم به مسجد از پی نظاره رخش 

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد 

امد به بزم و دید من تیره روز را 

ننشست و رفت و تنگی جا را بهانه کرد 

اغشته بود پنجه اش به خون عاشقان 

بسته به دست خویش را بهانه کرد 

                  شاطر عباس صبوحی قمی 


/ 0 نظر / 20 بازدید