جدایی

هوای باران داشت ،نگاه غمگینم

چه تلخ می رفتی ،چه تلخ ،شیرینم !

شب جدایی با تموم محجوبی

تورا صدا می زد،سکوت سنگینم

ستاره ها گفتند که باز میگردی

چه زود باور بود دل دهن بینم

سقوط سرخم را که دیده ای، آیا

نمیکشی دستی به بال خونینم ؟

بیاواز تاراج مرا حفاظت کن

مراکه چون باغی بدون پر چینم!

کجاست ؟ محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکینم

نمیرسد دستم به دستهایت ،آه

چقدر بالایی ، چقدر پایینم

/ 6 نظر / 7 بازدید
پرهام

نوشته های شما خیلی جالب بوده امیدوارم همیشه همین طور نوشته های خودتون رو ادامه بدید موفق باشید

پرستو (پرنده مهاجر)

می‌دانم حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم! دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ [گل] به لینک دوستان من خوش اومدی[پلک]

علی تنها

سلام مرسی که سر زدی بهم لینکت کردم[گل]

علی تنها

پشت شيشه برف ميبارد پشت شيشه برف ميبارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد مو سپيد آخر شدي اي برف تا سرانجام چنين ديدي در دلم باريدي ... اي افسوس بر سر گورم نباريدي چون نهالي سست ميلرزد روحم از سرماي تنهايي ميخزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهايي ديگرم گرمي نمي بخشي عشق اي خورشيد يخ بسته سينه ام صحراي نوميديست خسته ام ‚ از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشكيد شعر اي شيطان افسونكار عاقبت زين خواب درد آلود جان من بيدار شد بيدار بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابي بود آنچه ميگشتم به دنبالش واي بر من نقش خواب بود اي خدا ... بر روي من بگشاي لحظه اي درهاي دوزخ را تا به كي در دل نهان سازم حسرت گرماي دوزخ را؟ ديدم اي بس آفتابي را كو پياپي در غروب افسرد آفتاب بي غروب من ! اي دريغا در جنوب ! افسرد بعد از او ديگر چي ميجويم؟ بعد از او ديگر چه مي پايم ؟ اشك سردي تا بيافشانم گور گرمي تا بياسايم پشت شيشه برف ميبارد پشت شيشه برف ميبارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد شاعر فروغ فرخزاد

پرستو (پرنده مهاجر)

آن روز غروب من از نور خالص آسمان بودم هی آوازت داده بودم بيا يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد جز من کسی تُرا نديده بود تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.

محمد

سلام وبلاگ قشنگي داري به من هم سر بزن http://mamalsunboy.persianblog.ir اگه مايل بودي تبادل لينک کنيم بهم خبر بده موفق باشي...[لبخند]