آخرین جرعه

من، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را درسینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ،می بینم، من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا،من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را، تنها تنها تو بدان ،

تو بیا،تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای جای همه گلها تو بخند ،

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر تو ببند !

تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان

 تو بمان با من ، تنها تو بمان

 در رگ ساغ هستی تو بجوش ،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

«اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش »

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
امید

سلام بسیار زیبا بود

سلطان غم

در وطن مثل غریبانم نمیدانم چرا؟ روز و شب سر در گریبانم نمیدانم چرا؟ هر که را از روی دل جانم فدایش میکنم مثل عقرب میزند نیشم نمیدانم چرا؟

جواد

عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر مهربانی حاکم کل مناطق میشود . . .

عهدنامه

http://ahdname.persianblog.ir/post/17/ سلام علیکم از این که نظرتان را در مورد این مطلب بدانم خوشحال می شوم