تو از رنجهای من برای فراموش کردنت چیزی نمی دانی

تو از رنجهای من برای فراموش کردنت چیزی نمی دانی.

هیچ کس نمی داند،

هیچ کس جز خودم و همان خدایی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم.

مثل یک پلنگ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می کنم.

خودم با خودم حرف می زنم

و می گذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده، نصیحتم کند.

شبها، این شبهای تاریک طولانی بی‌ پدر، حرفهای تو، آخرین حرفهای تو، شکل یک سگ هار می شوند؛

سگی‌ که وحشی تر از قبل وجود نازک مرا می درد و می درد و می درد

و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می شوم،

هنوز آرزو می کنم فراموشت کنم.

چنگ می زنم به ته مانده اراده ای که دارم.

به آخرین قطره‌های غرورم التماس می کنم، التماس، التماس، التماس.

کسی‌ ، چیزی ، نیرویی باید مرا از مراجعه از تکرار یک اشتباه بازدارد.

کسی‌ باید منعم کند از این عشق،

از این حس مسموم،

از این حقارت پی‌ در پی‌ که تو دچارم می کنی‌.

کسی‌ باید مرا از این وابستگی،

از این دلبستگی بیهوده شرم آور نجات دهد.

آه، بیزارم از خودم،

بیزااار،

بیزاااار...

(نیکی فیروزکوهی)

/ 2 نظر / 96 بازدید
تينا

سلام وبلاگ زيبايي داري حتما بيا و تو سايت زير ثبتش کن تا من و بازديد کنند هاي ديگه بتونيم هر روز بهت سر بزنيم.محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

کیا

و عجب شبهایی در این سخن نهفته است....زیبا و دلنشین