تو گفتی ...

تو گفتی: رویش در حادثه عشق ما گم شده است
من گفتم :به احترام این حادثه من میمیرم
او گفت: رویش تقدیر همیشه از شکوفه نیست

تو گفتی: عشق من سفیر مهربانی برای دل توست
من گفتم: بگذار سفیر وفاداری برای قلب تو باشم
او گفت: مهربانی بهایش وفاداری نیست

تو گفتی :مهتاب برایم تصویری از چشمان توست
من گفتم: ستاره های عشقم ر به طواف ماه می فرستم
او گفت:مهتاب همیشه در نگاه آدمی زیبا نیست


تو گفتی:بی تو بدان برایم مرگ تدریجی است
من گفتم :تا ابد قلبم را به تو می سپارم
او گفت:قلبت را به بهانه ای کوچک به دلی مسپار


تو گفتی:دستانت را به من بسپار تا بودنت را حس کنم
من گفتم:من همه هستی ام، غرورم را به تو می بخشم
او گفت:مگذار کوه غرورت خرد شود


تو گفتی:نگاهت انتهای خواسته های من در زندگی است
من گفتم تو جان بخواه ،من فدایت میکنم
او گفت:دل به حادثه های کوچک مسپار

تو گفتی: جاده ی عشق من و تو پایانی ندارد
من گفتم: بگذار تو را به جزیره ی دلم ببرم
اوگفت: دلت تاب این را ندارد ،باخود این چنین نکن

تو گفتی: کویر سینه ام با وجود تو جنگل رویاست
من گفتم: تو رویای ناتمام من را تمام کردی
او گفت:رویایت را به نام او مکن

توگفتی: پلک خیس پنجره شاهد عشق من است
من گفتم:باران شاهد عشق من است
او گفت: با این بهانه بارانی مشو

تو گفتی: قسم بخور دلت همیشه مال من است
من گفتم: قسم میخورم به تو
او گفت: عهد مکن!شاید این جاده پایانی داشته باشد


تو گفتی: هرگز برای سفر عهد مکن
من گفتم: شعرسفر را از یاد برده ام

او گفت: این بهانه را به یاد داشته باش
 

وامروز...
تو گفتی: برای سفر عهد کرده ام

من گفتم: ولی من عهد کردم هرگزمسافر نشوم

او گفت: این ابتدای راه است


تو گفتی: فقط برایم دعا کن و دل به فردا بسپار به فردا بسپار
من گفتم:بی تو نمیتوانم، بی تو می میرم
او گفت:اسیر این جفا مشو



تو گفتی: برای پشیمانی ام دعامکن
من گفتم :یک دریا اشک پشت سرت میریزم

او گفت :بی راهه های آن حادثه اسیرست یک دریا اشک مریز، او لیاقت ندارد

تو رفتی ....
و من گفتم: دلم منتظر می ماند

او گفت: قدم در این جاده پر درد مگذار
صدایش پر از صلابت بود خوب اندیشیدم....
گویی عقلم بود که همیشه همراه من بود و من صدایش را
نمیشنیدم....

/ 4 نظر / 21 بازدید
pichak

سلام دوست خوبم من آپ هستم زود زود زود بیا.[گل]

فرزندان اندوه...

::- « شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ... ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می ‌بارد » . . . . جبران خليل جبران ||::::

سعید

_ 0000000___00000 _0000000000000000سلام دوست من _0000000000000000 __00000000000000 ____00000000000چطوري سررررحالي؟؟!! _______00000 _________0 ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000ببخشيد دير کردم مسافرت بودم جات خالي ___اپم___*__000000000000000 ______*____00000000000000 _______*_____00000000000 ________*_______00000 _________?________0 _000000___00000___* 00000000?0000000___* 0000000000000000____* _00000000000000_____*بيا منتظرممممممممممما ___00000000000_____* ______00000_______* ________0________* ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000 ______*___0000000000000000 __اپم___*____00000000000000 ______*______00000000000 _______*________00000 ________*_________0 ________*___اپم____* _________*_______* ____اپم____*______* ___________*____* ____________*___* ____اپم______*__* ________اپم____* [گل] راستی ولنتاین مبارک!!!!!!!!

مرتضي

سلام دوست عزيزم از نظر لطفت واقعا ممنونم وبلاگ شما هم واقعا جالبه خوشحال ميشم بيشتر به من سر بزنيد ""من گفتم:بی تو نمیتوانم، بی تو می میرم[لبخند]"" عالي بود