شعری از سهراب

در باغی رها شده بودم

 

نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید .

 

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

 

و یا باغ اطراف مرا پراکنده بود ؟

 

هوای باغ از من می گذشت

 

و شاخ و برگش در وجودم می لغزید .

 

آیا این باغ

 

سایه روحی نبود

 

که در لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

 

 

 

 

 

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد ،

 

صدایی که به هیچ شباهت داشت .

 

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد .

 

همیشه از روزنه ای ناپیدا

 

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود .

 

سرچشمه صدا گم بود :

 

من ناگاه آمده بودم .

 

خستگی در من نبود :

 

راهی پیموده نشد .

 

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

 

 

 

 

 

ناگهان رنگی دمید :

 

پیکری روی علف ها افتاده بود .

 

انسانی که شباهت دوری با خود داشت .

 

باغ در ته چشمانش بود

 

و جا پای صدا همراه تپش هایش .

 

زندگی اش آهسته بود .

 

وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود .

 

 

 

 

 

وزشی برخاست

 

دریچه ای بر خیرگی ام گشود :

 

روشنی تندی به باغ آمد .

 

باغ می پژمرد

 

و من به درون دریچه رها می شدم .


/ 4 نظر / 16 بازدید
سرونازشیراز

امشب که شعله میزندم ماجرای تو بر این سرم که سر بگذارم به پای تو بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی جز حرف عاشقانه ندارم برایییییییی تو امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست یعنی هزار مرتبه مردم براییییییییییییی تو من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز راضی ترم به اینکه ببینم رضاییییییییییی تو حالا درخت و جاده به راهتتتت نشسته اند حالا سکوت و سایه پر است از صدایییییی تو ..... الهیییییییی : همیشه شاد شاد باشیی...[گل]

مریم

از پدر گر قالب تن یافتیم / از معلم جان روشن یافتیم ای معلم چون کنم توصیف تو / چون خدا مشکل توان تعریف تو

سمیه

سلام دوست خوبم خوبی؟ خیلی وقته لینک کردم. اما تو انگار قابل ندونستی نه؟ شعری که گذاشتی عالی بود. ممنون.

...

اگر تنها ترین تنها شویم باز هم خدا هست... :-) همیشه بخندین