به دیدارم بیا هرشب

به دیدارم بیا هر شب , در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند , دلم تنگ است . بیا ای روشن , ای روشن تر از لبخند . شبم را روز کن در زیر تن پوش سیاهی ها . دلم تنگ است . بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها . و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی . بیا , ای همگناه من درین برزخ , بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا , ای همگناه , اب مهربان با من , که اینان زود میپوشند رو در خواب های بی گناهی . و من میمانم و بیداد و بی خوابی . در ایوان سرپوشیده متروک , شب افتاد ست و در تالاب من دیری ست , که در خوابند آن نیلوفد آبی و ماهی ها , پرستوها . بیا امشب که بس تاریک و تنهایم . بیا ای روشنب , اما بپوشان روی , که میترسم تو را خورشید پندارند . و میترسم همه از خواب بر خیزند . و میترسم که چشم از خواب بر دارند . نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را . نمیخواهم بداند هیچ کس ما را . و نیلوفر که سر بر میکشد از آب ؛ پرستوها که با پرواز و آواز و ماهی ها که با آن رقص غوغایی ؛ نمیخواهم بفهمانند بیدارند . شب افتادست و من تنها و تاریکم . و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند ؛ پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی . بیا ای مهربان با من !  بیا ای یاد مهتابی !

             مهدی اخوان ثالث                   


/ 6 نظر / 2617 بازدید
تک سوار غریب

ســـــــــــــــــــــــــــلام اپم منتظرت هستم بای

محمد

ممنون , خیلی قشنگ بود

خوشنویس

سلام به شما و ممنون از زحماتی که بابت مطالب مفید وبلاگ کشیده اید . به دیدارم بیا هر شب , در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند , دلم تنگ است . بیا ای روشن , ای روشن تر از لبخند . شبم را روز کن در زیر تن پوش سیاهی ها . دلم تنگ است . پروردگار مهربانم از لطف و کرمش هنر را به من هدیه داد تا با کلمات عشق بازی کنم و تنهایی را احساس نکنم