خلوت من

بیا

و برای این دوست داشتنت فکری بکن؛

جا نمی شود در من...

(عباس حسین نژاد)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

مسیر طول و درازی ‌ست اندیشیدن به تو.

سالها طول می­کشد خاطراتت را قدم بزنم

و دوباره لبخند‌هایت را با دل سیر بدوم.

آه، ‌ای زیبا!

کاش می‌‌شد نبودنت را میانبر زد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دوسِت دارم های امروز


مثل درست کردن آدم برفی تو زمستان میمونه


از شوق ساختنش یخ زدگی دست هایت را فراموش میکنی


هر چی بزرگتر لذت بیشتر


و چقدر کودکانه باور میکنی ابدی بودنش را


هر چه بیشتر دورش میگردی ، کوچکتر و کوچکتر میشود


و روزی میرسد انگار نه انگار که


دست هایت برایش سرمازده شده بود


و حاصل یخ زدن دست هایت تنومند کردن درخت همسایه بود

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دیگر حوصله ای نمانده است .

راستی ، مگر حوصله هم جزء آن چیزهایی بود که تو آورده بودی که موقع رفتنت همه اش را بردی ؟!

 

...........................................

تو .... و من...

تو دل‌ می‌‌کَنی ، من جان !

تو دلت می‌ آید من را رها کنی ، من جانم می‌‌رود از تو دور شوم !

تو یکبار برای همیشه "نه" می‌‌گویی ، اما من میان هزار و یکشب "آ‌ری" به ادامه تنها ماندنم می‌‌اندیشم !

                          

                                 (بهرنگ قاسمی)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

کاش می شد صدای تو را بوسید...!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

به شانه ­ام زدی که تنهایی ­ام را تکانده باشی.

به چه دل خوش کرده­ ای،

تکاندن برف از شانه­ های آدم ­برفی؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

امشب رؤیاهایم را به تخت می بندم ،

دیگر وقتِ آن رسیده که تو را ترک کنند ...!

(سمانه سوادی)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

روزم سپری شد به امیدی که شب آید

شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

درخت

تنها یک کلمه از باد خزانی شنید

و همه برگ هایش را

به او بخشید...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

من در دلم از دوست غباری دارم…

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند ....

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٥ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

به هنگام لمس عشق، هر کسی شاعر می‌شود

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۳ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

به هوای تو کنار پنجره شب به شب ماهو تماشا میکنم

بذار این سایه بمونه رو سرم من دارم خورشیدو پیدا میکنم

یه نشونی از خودت به من بده منو تو هجوم شب رها نکن

من نمیدونم کجا باید برم بغض این فاصله هارو وا نکن

تو سکوت جاده تو هوای تو نمیدونی چی کشیدم از خودم

دارم از فاصله وحشت میکنم وسط چه جاده ای تنها شدم

با کدوم جاده به خونه میرسی تو که راهت از همه دنیا جداست

من نمی دونم کجا باید برم وقتی ردت تو تمومه جاده هاست

به هوای تو کنار پنجره شب به شب ماهو تماشا میکنم

بذار این سایه بمونه رو سرم من دارم خورشیدو پیدا میکنم

یه نشونی از خودت به من بده منو تو هجوم شب رها نکن

   من نمیدونم کجا باید برم بغض این فاصله هارو وا نکن    

  

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

باران که بند بیاید


تازه خاطره شروع می کند به چکه کردن…!!


نمک روی زخم ست بارانی که بی تو ببارد!!


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

میشود باران ببارد؟؟؟

 

همین امشب؟

قول میدهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم

و بی هیچ اشکی دستهایش را بگیرم

قول میدهم فقط بویش را حس کنم

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش میکنم

قول میدهم برایش شعر نگویم

فقط...!میشود...امشب؟

خدایا...

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی گرفته...!!


نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٢ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

 

 

صفای گمشده آیا

 

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟ 

 

اگر زمانه به این گونه

 

ــ پیشرفت این است

 

مرا به رجعت تا غار

 

ــ مسکن اجداد

 

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

 

همیشه می گفتم:

 

چقدر مردن خوب است

 

چقدر مردن...

 

 

ـ در این زمانه که نیکی

 

حقیر و مغلوب است ــ

 

خوب است...

                    حمید مصدق

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

برای خورشید

              شعری

                                 خواندم

                                         رفت پشت ابر

 

                                 گریست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٠ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

چند ورقه مه

می‌پیچم لای روزنامه

و به پست‌خانه می‌روم

می‌خواهم این وقت صبح را

به نشانی‌ات پست کنم

نفس نفس زدن آسمان را

که پایین آمده تا روی صورت زمین

برای تو که فکر می‌کنی

فاصله‌ها را نمی‌توان برداشت

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

عشق گر خواهی بباید


خویش را شیدا کنی

 


خویش را باید بسوزی

 


عشق را پیدا کنی

 


دردها باید کشیدن

 


رنج ها باید چشیدن

 


خویش را باید بسوزی

 


عشق را باید بسازی

 


من پیام آورده ام

 


ای مردمان عاشق شوید

 


من نه فرعونم نه موسی

 


من نه زرتشتم نه عیسی

 


من نه در غارم نه در مسجد


نه معبد نی کلیسا


از شمایم مردمان ، عاشق شوید .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٦ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

به دریا شکوه بردم از شب دشت 

                            وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت 

به هر موجی که می گفتم غم خویش

                              سری میزد به سنگ و باز می گشت ... !!! 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

  

یه دل میگه برم برم

یه دلم میگه نرم نرم


طاقت نداره دلم دلم


بی تو چه کنم



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٠ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

اگر تو نباشی که لبخند باشی

 من  چه کنم؟؟؟

با این همه دردی که که در حساب دراز مدت دلم واریز میکنی ؟

بسوز و بسوزان و بگذارو بگذر !

دل و بوسه هر چه میخواهی کام

بردار و بگذر !

ولی آرام

کمی رام

من اهلی توام وحشی !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم


ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

                                                                   هوشنگ ابتهاج


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

بخاطر تو گذشتم،ز یادگار گذشته
تو هم گذشتی و،حیران شدم بکار گذشته


گذشت عمر عزیز و ترا ندیده گذشتم
ز خاطرات غم انگیز انتظار گذشته


بشوی از رخ زرد من ای سرشک خدا را
غبار حسرت و اندوه روزگار گذشته


بهار زندگیم شد خزان و خیر ندیدم

نه از خزان کنونی،نه از بهار گذشته


نشاط و شور جوانی،زکف بعشق تو دادم
ز کوی یار مرانم، باعتبار گذشته


به بیقراری من دل بسوزدت ز محبت
بیاد خویشتن آری،اگر قرار گذشته


امید زندگیم بودی و،ز دست برفتی
کنون ترانه سرایم بیاد یار گذشته

                                     رحیم معینی کرمانشاهی

...............................................

متولد 15 بهمن 1304 در کرمانشاه ، نقاش روزنامه نگار شاعر ترانه سرا 

تخلص امید را در شعر برگزیده است سال های فعالیت وی از 1330و ...


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٧ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

هرشب فزاید ، تاب و تب من 

وای از شب من ، وای از شب من

یا من رسانم ، لب بر لب او

یا او رساند ، جان بر لب من  

استاد عشقم ، بنشینی و بر خوان

درس محبت ، در مکتب من

رسم دو رنگی ، آِیین ما نیست 

یکرنگ باشد ، روز و شب من

گفتم رهی را، کامشب چه خواهی ؟؟؟

گفت آنچه خواهد نوشین لب من  

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۱ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

همیشه دلتنگی به خاطر نبودن کسی نیست گاهی بخاطر بودن کسی ست که حواسش به تو نیست ........

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

تاحالاسراغی از خودت گرفتی توی خلوت 


         خلوتی که تو رو روبروت بشونه ، توی آینت 


تا حالا قلبت و تو سکوت شنیدی


                          خود بی نقابت و یه لحظه دیدی 


ما هنوز تو برهوتی از سکوت در به دریم


               نرسیدن مقصد ماست با سراب همسفریم 


زندگی فرصت عشقه ، من و تو دل به کی بستیم 


            ما تو سرسام و تب وسوسه دنبال چی هستیم 


پی نوریم پیش آفتابی که تکراری شده


                خوابیم اما خواب ما کابوس بیداری شده 


دل ما زندونی نیست چند روزی مهمون تنه


            این روزا فرصت خوبی واسه عاشق شدنه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

شنیدی از همه یاران که سخت بیمارم 

نیامدی زپرسش به دیدارم

هنوز امید تو دارم که می کشم نفسی

بیا که نیمه ی جانی که مانده بسپارم

خدا گواه من است ای شکسته مو ! که هنوز

شکسته عهد تو را من عزیز می دارم

ولی میا ! که تو  در من نظر نخواهی کرد 

که کهنه آینه یی پر ملال زنگارم

نخواستم که در آیی شبی به کلبه ی من

ازین خوشم که در آیی دمی به پندارم

به انتظار قدم رنجه کردنی ، چشمم

به راه ماند و نبود این قدر سزاوارم

                                       

                                          سیمین بهبهانی  

p

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

این همه حسود بودم و نمی دانستم

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشمهای آشنا و پر آزار ،

که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی  که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ،

حسادت میکنم ...

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بدبینم

طبیعت پر از نفس های آدمی است ،

که مرا وادار میکند حسادت کنم 

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو .. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

تنهایی و رسوایی   ، بی مهری و آزار 

 .

.

.

...

ای عشق   ،  ببین من چه کشیدم تو چه کردی 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون ((باد ))

به ((گرفتار رهایی)) نتوان گفت آزاد 

 

کوچ تا چند ؟؟؟ مگر می شود از خویش گریخت 

(( بال )) تنها غم غربت به پرستوها داد 

 

عاشقی چیست ؟؟؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟؟؟؟

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد 

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای 

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

 آنکه می رود فقط می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت آرام آرام خاکستر می شود …
 آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

عتیقه شدم در یادها بی آنکه قدیمی باشم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

چون خم شدم که پای تو بوسم پی وداع 

                                                 

                                       رفتی و قامت من مسکین خمیده ماند 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دلم باران می خواهد 

و چتری خراب ....

و خیابانی که 

هیچ گاه به خانه تو نرسد !!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

به خاطر کندن گل سرخ اره اورده اید ؟؟؟؟؟؟

چرا اره؟؟؟؟

فقط به گل سرخ بگویید ، تو ، هی تو !

خودش می افتد و می میرد !!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

حالا که رفته ای 

پرنده ای آمده است 

همین حوالی باغ رو برو 

هیچ نمی خواهد 

فقط می گوید 

کو کو ؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم،اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روز هایم را باز می کرد.

گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم ،اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کرد .

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم .

بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری.

بی آنکه بدانم تو از همه شعرهایی که من از برکرده ام شنیدنی تری.

من در کنار تو بودم ،اما  دریغا نمی دانستم  کجا هستم.

نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم.

هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد.من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را بستم . وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم .

مهربانانه آمدی ، سنگدلانه رفتم .از شکفتن گفتی ، از خزان سرودم .ناگهان مه همه جا فرا گرفت .

حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند.

شب آمد و چراغها نیامدند،ظلمت آمد و چشماهایت نیامدند.

شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران  سال قصد اقامت دارد .

کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید برگردی .

اکنون  دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم ،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم کنم  .


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری 

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری 

ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری 

در بستن پیمان ما ، تنها گواه ما شد خدا 

تا این جهان برپا بود ، این عشق ما بماند بجا 

تمامی دینم به دنیای فانی ، شراراه عشقی که شد زندگانی 

همیشه خدایا محبت دلها ، به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود ، حکایت ما جاودانه شود 

تو اکنو زعشقم گریزانی ، غمم را ز چشمم نمی خوانی 

از این غم چه حالم نمیدانی 

پس از تو نمونم برای خدا ، تو مرگ دلم را ببین و برو 

چو طوفان سختی ز  شاخه غم ، گل هستیم را بچین و برو 

که هستم من ان تک درختی ، که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ، ز خشم طبیعت شکسته 

ای ساربان  ای کاروان ...


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

با تو، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلـوفرم

عشق، همرنگ نگاهت میشود

وقتی از چشم تو، نامی میبرم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لا به لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام، می ریزد سرم

خستگی های خودم را، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک، بر زبان می آورم

ما دوتا، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من، کمی شیداتری

من هم از تو، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم، بگذرم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

وقتی هوا خیس می شود


دلم بهانه ی تو را می گیرد


و گونه هایم ؛


بوی خاک باران زده می دهند ...


پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !


...
نفسم می گیرد ... !


درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند


همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ...


امّا ...


تو دیگر منتظر نماندی ...


منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم


و بگویم ...


بگویم که بی تو


دیگر نفسم


برای همیشه می گیرد !

                     کیانا وحدتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته

نبودنت فاجعه بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی

که از قبیلهء من یه آسمون جدایی


اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی

توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی


منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم


ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من

چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن


چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

عمر کوج من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه مردن من لحظهء رسیدنه


منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

                                                                  همسفر گوگوش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره

غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل می ذاره
..... همون کسی که بیشتر از همه دوست داره

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

 

من که پشتم به خودت گرمه و باز هرچه این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی که برم که به هرچی که میخوام نمیرسم

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی


بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

اگه بدونی این روزا چی میکشم

 اگه بدونی چه قدر فکر میکنم

میدونم تنهام نمیذاشتی

میدونم دوستت دارم هاتو ازم پنهون نمیکردی

میدونم میبخشیدیم

باور کن نگات عوض شده

آره" تو "رو میگم !!" تو "یی که دیگه چشمات با دیدنم برق نمیزنه

فقط یه لبخند گوشه لبته که دلمو نشکونی

کاشکی چند سال پیش میرفتم یه جای دور اون دور دورا

میدونی جراتشو ندارم

میدونی چقدر میترسم.

 همه دورو ورم شدن "تو "

شدن یه آدم دورو که جلوت خوبی میگنو پشتت...

احساس میکنم دارم میشم مثه "تو " احساس میکنم همیشه لبخند گوشه لبمه

هم واسه "تو " لبخند میزنم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد. اینجا ،باران نمی بارد... فانوسهای شهر،خاموش و مُرده اند دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...! نامردمان عشق ندیده ،خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم ! دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود. آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم ، فریاد کنند. می خواهم امشب، شاعر نو نویس کوچه ها شوم. بوی غربت کوچه ها امان بُریده است...! می خواستم واژهای پیدا کنم تا ... دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند. می خواستم ، کاغذی بیابم منت نگذارد ، تنش را بدستانم بسپارد ، تانوازشش دهم ، اما ، اعتمادی نیست...! این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب میدهند... این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند...! دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند... نگاهی نیست ، تا مرا امید دهد... نفسی نمانده تا به آن تکیهکنم. اینجا، آخرین ایستگاه عاشقیست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

شب آرام بی صدا در تشویش کوچه ها سرگردانم*

با رویا ی پنجره با یک سینه خاطره بی سامانم*

نامت را تمام شب همراه ستاره ها نجوا کردم*

تا در ازدهام شب نقش روشن تو را پیدا کردم*

دیوار بی کسی تنها پناه من شب ها ای دوست*

با اشتیاق تو هیران نگاه من شب ها ای دوست*

با آرزوی تو در هر کجای شب از تو خواندم*

با جستجوی تو در کوچه ها ی شب تنها ماندم*

یک شب مرا صدا کن از دست غم رها کن

این جان خسته ام را از من دوری تو چرا    رخ خود بگشا

جانا چرا به یاری مرهم نمیگذاری

قلب شکسته ام را قلبی شیدا در هجرانت با خود دارم

بگذار امشب بر دامانت سر بگذارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

قایقی خواهم ساخت ،

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند



قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.



همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند

« دور باید شد ، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آیینه ی تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.

دور باید شد ، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.»


همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

نمیدانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

                                          زجمع آشنایان می گریزم

                                           به کنجی می خزم آرام وخاموش

                                          نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

                                          به بیمار دل خود میدهم گوش

 گریزانم از این مردم که با من 

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

                                      از این مردم که  تا شعرم شنیدند

                                        به رویم چون گل خوشبو شکفتند

                                      ولی آن دم که در خلوت نشستند

                                     مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه من

که میسوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

                                                        فروغ فرخزاد

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در ..در نزنم

قول دادم به غزل های خودم
زل به چشمای تو دیگر نزنم

مطمین باش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی است که باید یک عمر
حرف خود را به تو اخر نزنم

برو ای عشق برو تا اینکه
روی دستان تو پرپر نزنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت!

آن زمان که خبر

مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را

_بی قید

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مر

آتش عشق توخاکسترکرد

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دیدی ای غمگین تر از من
بعد از آن دیر آشنایی
آمدی خواندی برایم
قصه ی تلخ جدایی
مانده ام سر در گریبان
بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

قفسم را مشکن تو مکن آزادم گر رهایم سازی بخداخواهم مرد من به زنجیرتو عادت دارم تو محبت کن و بگذار که تا عمری هست من بمانم چو اسیری به حریم قفست

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

نزار اینجا بمونم تا بپوسم
نزار اینجا لب مرگ و ببوسم
کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی میخواد
ماهی چشمه کهنه
هوای تازه دریای میخواد
دل من دریاییه
چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب
مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون
شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمیدم
موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدنه به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
توی سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتنو رسیدنو تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
از تو یک عشق پر آوازه شدم
کمکم کن
نزار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن
خرمن رخوت من شعله میخواد
کمکم کن
منو تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون
ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه
چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب
مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما
شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه
وقت راهی شدنه
کمکم کن

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دلتنگی هات غروب که میشه یاد من میفتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه

بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم بزار اگر چه بی خیالمی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

هوای باران داشت ،نگاه غمگینم

چه تلخ می رفتی ،چه تلخ ،شیرینم !

شب جدایی با تموم محجوبی

تورا صدا می زد،سکوت سنگینم

ستاره ها گفتند که باز میگردی

چه زود باور بود دل دهن بینم

سقوط سرخم را که دیده ای، آیا

نمیکشی دستی به بال خونینم ؟

بیاواز تاراج مرا حفاظت کن

مراکه چون باغی بدون پر چینم!

کجاست ؟ محتاجم به سکر چشمانت

که شعر هم امشب نداد تسکینم

نمیرسد دستم به دستهایت ،آه

چقدر بالایی ، چقدر پایینم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...
 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

دلم گرفت از این روزا       

                            ازاین روزای بی نشون

از این همه در به دری

                           از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما

                           از آدمای مهربون

از این مترسک های پست

                          از هم دلای هم زبون

تو هم که بی صدا شدی

                        آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقون

                         تویی فقط دل خوشیام

آره دلم خیلی پره

                        از غم های رنگاورنگ

از جمله دوستت دارم

                     دروغ های خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا

                      از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی

                     از اون خدای آسمون

از اون خدای آسمون

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

می روم افسرده و خسته می روم
جایی که عشق نباشد ، تو نباشی ...
می روم نالان و پریشان می روم
جایی که زمین نباشد ، تو نباشی ...
می روم خراب و داغان می روم
جایی که هیچ کس و هیچ چیز نباشد ، تو نباشی
و در آخر می روم ... برای فرار از تنهایی می روم
این بار نمی دانم کجا ... اما خوب می دانم
جایی که خود نباشم ، تو نباشی
آری می روم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

گر غرض هست  ز آزردن من

مردن من

مردم آزار مکش از پی آزردن من

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

"... عشق یک جوشش کور است وییوندی ا ز سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی است خوداگاه و از روی بصیرت وز ایمان .عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد .

عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مضاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر زمانی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد وچون روحها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و جلوی و طعم و عطری دارند ویژه خویش می توان گفت که به شماره هر روحی دوست داشتنی است .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه غبارش روز روزگار را دستی نیست ...

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطمو بو قلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقاراست و سرشار از نجابت .

عشق با دوری نزدیکی در نوسان است . اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تمام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز " زنده و نیرو مند می ما ند . اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست...."
نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

، دلم کمی خدا می خواهد ، کمی سکوت ، کمی جدایی ، کمی آخرت ، دلم دل بریدن می خواهد ، کمی اشک ، کمی بهت ، کمی آغوش آسمانی

چرا گاهی اینقدر دلتنگی آزارم می دهد ، مگر نه اینکه از رگ گردن نزدیک تری؟ مگر نه اینکه نشسته ای روبه رویم و لبخند می زنی ؟ مگر این تو نیستی که بوسه هایت آتشینم کرده امشب و چنین بیقرارم از حس عشقت، پس چرا دلتنگم ؟ چرا حسادت می کنم به کسانی که با صداقت و خوبی و سپیدی تو را بیشتر دوست می دارند و تو بیشتر کنارشان می مانی و دو، سه بوسه بیشتر مهمانشان می کنی ؟

من دیوانه وار عاشق شده ام باز و کاش تب تند نباشد این عاشقی و کاش وقتی که روزمرگی هایم لباس آغاز بر تن کردند، عشق آسمانیت را نفروشم اندک، به روزگار زمینی ام ، دوست تر می دارم تو را و سجاده ی سبزم را و قرآن قهوه ای ام را این روزها ، دلم برای رمضان تنگ شده ، برای سی روز زندگی درست و بی من ، رمضان که بیاید منی نیست ، همه می شود تویی که نزدیکی به من و من هر روز دلتنگ ترت می شوم

من دلم کمی خدا می خواهد و کسی جز تو نیست برای حاجت های محال ، خدایا ، کمی خدا به من قرض می دهی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme