خلوت من

چند صباحیست هنگام غروب ، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم .

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد .

که آیا مرگ ترسناک است ؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت  سحر زنده میگردد.

 همین طور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود .

شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد .

و من میدانم روزی فراموش خواهم شد .و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند .

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد .

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت .

من می روم و فراموش می شوم و فراموشی ماننده هیولایی مرا در خود می بلعد .

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .

فراموش شده ای بی گناه ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme