خلوت من

من، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را درسینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ،می بینم، من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا،من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را، تنها تنها تو بدان ،

تو بیا،تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای جای همه گلها تو بخند ،

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر تو ببند !

تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان

 تو بمان با من ، تنها تو بمان

 در رگ ساغ هستی تو بجوش ،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

«اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش »

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme