خلوت من

در باغی رها شده بودم

 

نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید .

 

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

 

و یا باغ اطراف مرا پراکنده بود ؟

 

هوای باغ از من می گذشت

 

و شاخ و برگش در وجودم می لغزید .

 

آیا این باغ

 

سایه روحی نبود

 

که در لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

 

 

 

 

 

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد ،

 

صدایی که به هیچ شباهت داشت .

 

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد .

 

همیشه از روزنه ای ناپیدا

 

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود .

 

سرچشمه صدا گم بود :

 

من ناگاه آمده بودم .

 

خستگی در من نبود :

 

راهی پیموده نشد .

 

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

 

 

 

 

 

ناگهان رنگی دمید :

 

پیکری روی علف ها افتاده بود .

 

انسانی که شباهت دوری با خود داشت .

 

باغ در ته چشمانش بود

 

و جا پای صدا همراه تپش هایش .

 

زندگی اش آهسته بود .

 

وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود .

 

 

 

 

 

وزشی برخاست

 

دریچه ای بر خیرگی ام گشود :

 

روشنی تندی به باغ آمد .

 

باغ می پژمرد

 

و من به درون دریچه رها می شدم .


نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme