خلوت من

تو گفتی: رویش در حادثه عشق ما گم شده است
من گفتم :به احترام این حادثه من میمیرم
او گفت: رویش تقدیر همیشه از شکوفه نیست


تو گفتی: عشق من سفیر مهربانی برای دل توست
من گفتم: بگذار سفیر وفاداری برای قلب تو باشم
او گفت: مهربانی بهایش وفاداری نیست

تو گفتی :مهتاب برایم تصویری از چشمان توست
من گفتم: ستاره های عشقم ر به طواف ماه می فرستم
او گفت:مهتاب همیشه در نگاه آدمی زیبا نیست


تو گفتی:بی تو بدان برایم مرگ تدریجی است
من گفتم :تا ابد قلبم را به تو می سپارم
او گفت:قلبت را به بهانه ای کوچک به دلی مسپار


تو گفتی:دستانت را به من بسپار تا بودنت را حس کنم
من گفتم:من همه هستی ام، غرورم را به تو می بخشم
او گفت:مگذار کوه غرورت خرد شود


تو گفتی:نگاهت انتهای خواسته های من در زندگی است
من گفتم تو جان بخواه ،من فدایت میکنم
او گفت:دل به حادثه های کوچک مسپار

تو گفتی: جاده ی عشق من و تو پایانی ندارد
من گفتم: بگذار تو را به جزیره ی دلم ببرم
اوگفت: دلت تاب این را ندارد ،باخود این چنین نکن

تو گفتی: کویر سینه ام با وجود تو جنگل رویاست
من گفتم: تو رویای ناتمام من را تمام کردی
او گفت:رویایت را به نام او مکن

توگفتی: پلک خیس پنجره شاهد عشق من است
من گفتم:باران شاهد عشق من است
او گفت: با این بهانه بارانی مشو

تو گفتی: قسم بخور دلت همیشه مال من است
من گفتم: قسم میخورم به تو
او گفت: عهد مکن!شاید این جاده پایانی داشته باشد


تو گفتی: هرگز برای سفر عهد مکن
من گفتم: شعرسفر را از یاد برده ام

او گفت: این بهانه را به یاد داشته باش
 

وامروز...
تو گفتی: برای سفر عهد کرده ام

من گفتم: ولی من عهد کردم هرگزمسافر نشوم

او گفت: این ابتدای راه است


تو گفتی: فقط برایم دعا کن و دل به فردا بسپار به فردا بسپار
من گفتم:بی تو نمیتوانم، بی تو می میرم
او گفت:اسیر این جفا مشو



تو گفتی: برای پشیمانی ام دعامکن
من گفتم :یک دریا اشک پشت سرت میریزم

او گفت :بی راهه های آن حادثه اسیرست یک دریا اشک مریز، او لیاقت ندارد

تو رفتی ....
و من گفتم: دلم منتظر می ماند

او گفت: قدم در این جاده پر درد مگذار
صدایش پر از صلابت بود خوب اندیشیدم....
گویی عقلم بود که همیشه همراه من بود و من صدایش را
نمیشنیدم....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme