خلوت من

قایقی خواهم ساخت ،

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند



قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.



همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند

« دور باید شد ، دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آیینه ی تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.

دور باید شد ، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.»


همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme