خلوت من

، دلم کمی خدا می خواهد ، کمی سکوت ، کمی جدایی ، کمی آخرت ، دلم دل بریدن می خواهد ، کمی اشک ، کمی بهت ، کمی آغوش آسمانی

چرا گاهی اینقدر دلتنگی آزارم می دهد ، مگر نه اینکه از رگ گردن نزدیک تری؟ مگر نه اینکه نشسته ای روبه رویم و لبخند می زنی ؟ مگر این تو نیستی که بوسه هایت آتشینم کرده امشب و چنین بیقرارم از حس عشقت، پس چرا دلتنگم ؟ چرا حسادت می کنم به کسانی که با صداقت و خوبی و سپیدی تو را بیشتر دوست می دارند و تو بیشتر کنارشان می مانی و دو، سه بوسه بیشتر مهمانشان می کنی ؟

من دیوانه وار عاشق شده ام باز و کاش تب تند نباشد این عاشقی و کاش وقتی که روزمرگی هایم لباس آغاز بر تن کردند، عشق آسمانیت را نفروشم اندک، به روزگار زمینی ام ، دوست تر می دارم تو را و سجاده ی سبزم را و قرآن قهوه ای ام را این روزها ، دلم برای رمضان تنگ شده ، برای سی روز زندگی درست و بی من ، رمضان که بیاید منی نیست ، همه می شود تویی که نزدیکی به من و من هر روز دلتنگ ترت می شوم

من دلم کمی خدا می خواهد و کسی جز تو نیست برای حاجت های محال ، خدایا ، کمی خدا به من قرض می دهی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme