خلوت من

ببخش اگر کلمه ها را نمی یابم برای شرح حال من ِ این روزها

ببخش فقر دستهایم  را برای چیدمان من و شب و شعر و ترانه

حوصله ام این روزها ابریست ابریست

یک پنجره می خواهم برای اوج گرفتن تا خود ساحل آرامش تا خس خس موجهای خسته

تا سکوت شبانهء ِ دریا... تا رسیدن به دروازهء خیال  ِتو.....

می گریزم  از ترس اینکه مبادا تا همیشه نباشی و من بمانم و این هرز دقیقه های کبود

که تمام ناتمامم را با خود می کشد و می برد تا قهقرای بغض ، ابتدای شهر سکوت

من اینجا ایستاده ام در تند بادهایی همه اش مسموم به نگاه هیز ِ این و آن که او را ببین

چشمهایش چقدر مرده است ! !

من اینجا ایستاده ام در گرگ و میش !! در وانفسای آه خدا دلم گرفته است

از این راه که ایستاده ام تا آن دورها نشانی از مسافر نیست ...  کاش بیایی از این راه

شب آشیانم بانو دستهایم گرمی دستهایت را می طلبد که آرام شود این سردرد ِ لجوج و تکراری

باران این روزها بی بهانه می بارد و من همهء بهانه هایم را نام تو  گذاشته ام

زیبای شهر فاصله ها خبرت هست چقدر دلگیرم؟

خبرت هست دگر در آینه هم خود را نمی یابم؟

خبرت هست دچار ماندم و می مانم؟

خبرت هست و نمی آیی؟

خبرت هست دلم تا بینهایت تنگ است ؟

نه تو مدتهاست بی خبری از این سردرگم ِ رسوا ....از این شبگرد لحظه های  انتظار... ! ! از این تنها

سرت گرم و دلت تا بینهایت شاد من اینجا شب نشین آرزوهای محالم !!

این دوسه خط هم به کاغذ پاره هایی پیوست که می دانم هیچگاه نخواهی خواند !!

تنها فایده اش این است کمی آرام خواهد گرفت  کاسهء گیج سرم !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme