خلوت من

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون ((باد ))

به ((گرفتار رهایی)) نتوان گفت آزاد 

 

کوچ تا چند ؟؟؟ مگر می شود از خویش گریخت 

(( بال )) تنها غم غربت به پرستوها داد 

 

عاشقی چیست ؟؟؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟؟؟؟

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد 

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای 

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط باران نظرات () |

Design By : Mihantheme