تنهاترین تنها
نويسندگان

این رها گشته ی بهمن که در این خانه شکفت 

                                                  جمله پر داد غم و بار دگر عشق شکفت 

ای رها ! از تو رها آنکه نظر تنگ به توست 

                                              زنده باد آنکه دعای تو به سر گفت و بخفت 

[ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ باران ]

 

خدایا یاریم ده که هرگاه خواستم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم مدتی با کفش های او راه بروم

[ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ باران ]

کاش همیشه در کودکی می ماندیم

تا بجای دلمان 

سر زانوهایمان زخم می شد 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ باران ]

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود...

گاهی نمی شود ... نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نخوانده قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایانی و بخت یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شوند ...

[ ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ باران ]

برای زنده ماندن تلاشی نمی کنم

                      اما تا زمانی که زنده ام دست از تلاش برنخواهم داشت

[ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ باران ]

فردا

  سکوت 

      وارث فریاد زنده هاست ...

[ ۱۳٩٠/۸/۱٠ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ باران ]

خانه ای در قلب خاک و زیر پای خاکیان 

باز قصد بردن ما کرده اند افلاکیان 

باز هم در بین خود باید کسی را گم کنیم 

شادی دیروز را در دست فردا گم کنیم 

باز هم با قلب ما تقدیر بازی می کند 

تیرگی در طالع ما یکه تازی میکند 

چهره ی دل های ما از داغ رنگین می شود 

شاه بیت نغمه های شاد غمگین می شود 

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ باران ]

[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ باران ]

از باغ می برند چراغانیت کنند  تا کاج جشن های زمستانیت کنند 

پوشانده اند صبح تورا ابر های تار  با این بهانه که بارانیت کنند 

پوسف به این رها شدن از چاه دل مبند  این بار بردند که زندانیت کنند 

ای گل کمان نکن به جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند 

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٠ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ باران ]

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم.

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.

ای که همه وجودن هستی من است و ای که همه خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هربار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت.

ای خاطره سبز من، با تمام وجود، گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.


 

[ ۱۳٩٠/۳/٤ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ باران ]

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها نیست

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ باران ]

چند صباحیست هنگام غروب ، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم .

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد .

که آیا مرگ ترسناک است ؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت  سحر زنده میگردد.

 همین طور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود .

شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد .

و من میدانم روزی فراموش خواهم شد .و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند .

و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد .

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت .

من می روم و فراموش می شوم و فراموشی ماننده هیولایی مرا در خود می بلعد .

آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم .

فراموش شده ای بی گناه ...

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ باران ]

امروز روز تولد توست و من هر روز پیش از پیش به این

راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین

لحظه ها را برایم بسازی، عزیزترینم عاشقانه دوستت دارم

  تولدت مبارک.

 

 


 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ باران ]

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم،اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روز هایم را باز می کرد.

گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم ،اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کرد .

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم .

بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری.

بی آنکه بدانم تو از همه شعرهایی که من از برکرده ام شنیدنی تری.

من در کنار تو بودم ،اما  دریغا نمی دانستم  کجا هستم.

نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم.

هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد.من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را بستم . وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم .

مهربانانه آمدی ، سنگدلانه رفتم .از شکفتن گفتی ، از خزان سرودم .ناگهان مه همه جا فرا گرفت .

حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند.

شب آمد و چراغها نیامدند،ظلمت آمد و چشماهایت نیامدند.

شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران  سال قصد اقامت دارد .

کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید برگردی .

اکنون  دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم ،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم کنم  .


[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ باران ]

من، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را درسینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ،می بینم، من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ، همه جا،من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را، تنها تنها تو بدان ،

تو بیا،تو بمان با من ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ، به جای جای همه گلها تو بخند ،

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ،

ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر تو ببند !

تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان

 تو بمان با من ، تنها تو بمان

 در رگ ساغ هستی تو بجوش ،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،

«اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش »

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ باران ]

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ باران ]

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری 

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری 

ای ساربان کجا می روی ، لیلای من چرا می بری 

در بستن پیمان ما ، تنها گواه ما شد خدا 

تا این جهان برپا بود ، این عشق ما بماند بجا 

تمامی دینم به دنیای فانی ، شراراه عشقی که شد زندگانی 

همیشه خدایا محبت دلها ، به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود ، حکایت ما جاودانه شود 

تو اکنو زعشقم گریزانی ، غمم را ز چشمم نمی خوانی 

از این غم چه حالم نمیدانی 

پس از تو نمونم برای خدا ، تو مرگ دلم را ببین و برو 

چو طوفان سختی ز  شاخه غم ، گل هستیم را بچین و برو 

که هستم من ان تک درختی ، که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ، ز خشم طبیعت شکسته 

ای ساربان  ای کاروان ...


 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ باران ]
[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ باران ]

در باغی رها شده بودم

 

نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید .

 

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

 

و یا باغ اطراف مرا پراکنده بود ؟

 

هوای باغ از من می گذشت

 

و شاخ و برگش در وجودم می لغزید .

 

آیا این باغ

 

سایه روحی نبود

 

که در لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

 

 

 

 

 

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد ،

 

صدایی که به هیچ شباهت داشت .

 

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد .

 

همیشه از روزنه ای ناپیدا

 

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود .

 

سرچشمه صدا گم بود :

 

من ناگاه آمده بودم .

 

خستگی در من نبود :

 

راهی پیموده نشد .

 

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

 

 

 

 

 

ناگهان رنگی دمید :

 

پیکری روی علف ها افتاده بود .

 

انسانی که شباهت دوری با خود داشت .

 

باغ در ته چشمانش بود

 

و جا پای صدا همراه تپش هایش .

 

زندگی اش آهسته بود .

 

وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود .

 

 

 

 

 

وزشی برخاست

 

دریچه ای بر خیرگی ام گشود :

 

روشنی تندی به باغ آمد .

 

باغ می پژمرد

 

و من به درون دریچه رها می شدم .


[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ باران ]

[ ۱۳٩٠/٢/۱٠ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ باران ]
درباره وبلاگ

هرگز نگویید عشق دروغ است.شاید شما هنوز از خودتان نگذشته اید سلام..... امیدوارم لحظات خوشی در وبلاگم داشته باشید منتظر نظرهاتون هستم
امکانات وب